حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 10 روز سن داره

عسل مامان

خونه

بابا داود یکشنبه شب از کوهنوردی برگشت. فرداش که 28 مرداد بود از سرکار اومد خونه مامانی. مامان که خیلی خوشحال بود.   من هم دوباره مشغول شناسایی بابام شدم. از نچ نچ هاش شناختمش. مامان وسایلمون رو جمع کردش. خاله فاطمه که من رو خیلی دوست داره از رفتنم ناراحت بود. انقدر ناراحت که رفت توی اتاقش و خودش رو زد به خواب که رفتنم رو نبینه. خلاصه که من و مامان و بابا و مامانی با بابایی و ماشینش راه افتادیم به سمت خونه. من که توی راه خواب بودم. آخه خواب توی ماشین خیلی کیف میده.  رسیدیم. همه اومده بودند استقبال من. فقط عمو اسماعیل اینا مهمونی بودند و من باز عموم رو ندیدم. من که داغ کرده بودم جیغ و دادم رفت هوا. مامان تند تند لباس...
11 اسفند 1392

از اینور از اونور

  ... 1- سیب خوردن ... اونم روی میز خونه بابابزرگ ... بسیار بسیار بسیار خییییییییییییییییلی کیف میده     2- چرخ ماشین در حال حرکت را با یک انگشت متوقف می نماییم(سفارشات پذیرفته می شود )   3- بعد یه عالمه شیطنت هم بییییییهوش  ...
6 اسفند 1392

جیمبوووو

بعد از کشف موش موشک شدن کار دیگه ای رو کشف کردم که این کشف، جیمبووو شدنه جیمبوووووووووووو                           اووووووووو اوووووووووووووووووووووووو جیمبوووووووووووووووووووووووووووووو                                                  اووووووووووووو  اووووووووو...
6 اسفند 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد